سفر به شيراز
سپتامبر 2007
شيراز واقعا شهر شعر و شراب و زندگي ست در كوچه پس
كوچه هايش بوي عشق مي آيد و طراوت دوست داشتن
گويي اينجا هر روز با هر طلوع در ميان گل هاي بهشتي
دوباره متولد مي شوي و با يك غزل دوباره عاشق
براي آغاز كار مي توان هر روز در ورودي شهر از زير آيه
الكرسي رد شد

هر چند كه شب هايش هم صفاي خاصي دارد چنانكه آن
بالاي كوه آرامگاه يك عارف است و قليا ني چاق مي كنند و
تمام شهر را با تمام غم ها و شادي هايش به نظاره مي
نشينند

آن پايين كنار خود دروازه هم پيرزن كولي هست كه فال
نخود مي گيرد من هم يك فال عشقي گرفتم كه خوب آمد.
در ميانه روز وقتي كه دلت به تنگ مي آيد از اين همه غريب
بودن در وطن خويش مي تواني از شهر بيرون بزني و خودت
را به مختصر ميراث هخامنشي برساني

و در تخت جمشيد به اين فكر كني كه اولين اعلاميه حقوق
بشر از همين مكان صادر شده است

همين مكاني كه زيبا كاخ آپادانايش به همت غارتگران
فرهنگي و ياري سازمان ميراث فرهنگي حكومت اسلامي
جز تلي از خاك از آن باقي نمانده است
گويي بلايي كه اسكندر نتوانست بر سر آن بياورد امروز
حكومت اسلامي قادر به انجامش بوده است آسوده بخواب
اسكندر كه .... بيدار است.

گاهي دوست داري در ميان سربازان هخامنشي بايستي و
امنيت را باتمام وجودت حس كني
اين دوست من سيامك است آخرين بازمانده ي ايل اصيل
قشقايي سامي كشكولي پدران او نيز همچون سربازان
هخامنش براي اقتدار مليت ايراني خطرها كرده اند
به پناهگاه عاشقان دلشكسته و پري رويان شيرازي مي روم تا
در چايخانه سنتي آرامگاه حافظ شربت شيريني بنوشم و
تفالي به حافظ بزنم
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل
كجا دانند حال ما سبكباران به ساحل ها

یک قدم به جلو می گذاری و باز هم عشق است و زیبایی و غزل
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است

صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره از کجاست تا کجا
دلم ز صومعه بگرفت خرقه ی سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت ست به رندی صلاح و تقوی را
سماع وعظ کجا و نغمه رباب کجا
قرار و خواب ز حافظ مدارایدوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا
به تازگی شور نهفته در غزلیات سعدی را درک کرده ام هرگاه که خسته ام
یا آزرده خاطر دل را در چشمه زلال غزلیات سعدی شستشو می دهم
گویی که در اندک زمان شفا وقرار حاصل می شود.

از در درآمدی و از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دیگر شدم
گوشم به راه تا که خبر می دهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت؟
که اول نظر به دیدن او دیده ور شدم
گویند روی سرخ تو سعدی ! چه زرد کرد؟
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می رفت و ما عاشق و بیدل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
مشعله ای برافروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت

زیبایی آرامگاه سعدی تنها به درختان سرو و گل های بهاری نیست
که حوض ماهی دارد که اهالی شیراز بر این باورند که آغاز هر سال نو به
گاه تحویل سال یک ماهی قرمز با گوشواره ای طلایی از آنجا می گذرد

باغ ارم شیراز

ارگ کریمخان زمانی مرکز اداری و ملاقات های دیپلماتیک کریمخان بود
است و سپس در دوران زوال مملکت از یر عناد تبدیل به زندان می شود
شگر خدا اینک تبدیل به موزه شده است.

بازار وکیل بازاری با بافت سنتی در مرکز شهر شیراز در همسایگی شاه
چراغ و مدرسه خان ( مدرسه ای که ملاصدرای شیرازی مدتی در آنجا
سکنا داشته است) می باشد که در آن از شیر مرغ تا جان آدمی زاد می
فروشند.

و اما سرای مشیر که در دل بازار وکیل است و شامل زیباترین صنایع
دستی ایران می باشد نظر هر توریستی را به خود جلب می کند.

وقتی حقوق معلمی کفاف خرج سفر ندهد باید بساط کرد هرآنچه که
هست !!!

این سهراب خواهرزاده عزیز من است که بزرگترین نوه پسری آخرین
بازمانده های کریمخان زند است که البته من معتقدم اصالتش به هم خورده
است چراکه مادرش (خواهر من ) مشهدیست و فقط پدرش شیرازی و از
نسل کریمخان پدربزرگ سهراب عکس های جالبی و شجره نامه مفصلی
دارد که به خوبی نشانگر تاریخ زند است.

کاخ عفیف آباد متعلق به بانویی قجری بوده که آن را به فرح پهلوی می
بخشند و فرح هم آنجا را با هزینه های بسیار بازسازی می کند. نسبتا
فضای اخلی کاخ کوچک است اما در زیبایی بی نظیر است . به غیر از چند
سالن ملاقات و استراحت و کتابخانه دو اتاق قمارخانه دارد که در هر کدام
جداگانه رنگ میزها و مبل ها و دیوارها و فرش با هم هماهنگ شده است
چنانکه در یکی همه چیز به رنگ سبز است و دیگری قرمز متاسفانه نمی
گذاشتند از داخل قصر عکس برداری کنم.

پس از مشاهده این کاخ برای اولین بار بود که آرزو کردم
کاش در یک کاخ زندگی می کردم

کاخ عفیف آباد

بعد از انقلاب این عمارت تحویل به ارتش جمهوری اسلامی و تبدیل به
موزه جنگ می شود که ابزار آلات جنگی از زمان باستان تا تپانچه ناصرالدین
شاه و شمشیر رضا خان وجود دارد.

عکس زیر توپ جنگی هست که رضا خان با آن تشییع شده است.

این کاخ شامل عمارت و باغ مفصلی می باشد که در گوشه ای از باغ
چایخانه سنتی اش قرار دارد.

سرتاسر چایخانه مملو از نقاشی هایی از حماسه های از
شاهنامه فردوسی است

چسبیده به چایخانه حمامی قرار دارد که میراث فرهنگی مهتابی های
متناسبی را در آن واقع نموده !!!

در بافت سنتی شهر (خیابان گود عربان) خانه قوام السلطنه قرار دارد که
بسیار مجلل و زیباست

در همان حوالی با چند توریست استرالیایی آشنا شدم یک مادر و دو دختر
مادر بسیار مهربان و خوبی داشتند که نامش لیزا بود لیزا خانوم اینطوری که
برای من تعریف می کرد تقریبا همه ی کشور های مهم دنیا رو رفته بود و از
اهرام مصر گرفته تا کلیسای ایاصوفیه در ترکیه و دیوار چین و برج ایفل و
آبشار نیاگارا در کانادا. لیزا خودش یک معلم بازنشسته (همکار در آمدیم)
و دخترش کریستینا ( سمت راست تصویر ) کتابدار حرفه ای و دختر دیگرش
دانشجو بود برایم جالب بود که مادر من هم که یک معلم بازنشسته است
به لطف حمایت های دولت حکومت اسلامی هنوز نتوانسته یک مکه که نه
اصلا یک سوریه بره چه برسه به دیوار چین و اهرام ثلاثه مصر

عکس پایین یک عکس بدون شرح است فقط همین قدر بدانید پسری که
در آغوش من است یک ایرانی از قومیت لر می باشد که کلاهش ر ابه من
امانت داده









